دوباره پست نوشتن من طلسم شد! باور کنید نمی دونم چرا اینجوری میشه...من همیشه کپسول خاطرات خنده دارم! مثلا همین طور که دارم دور خونه راه میرم تو این کله ام پر ماجراهای جذاب و خوندنیه...! ولی همین که میام نیت می کنم یه پست جدید تو این خرابه بنویسم، هر چی به این کله محترم عجز و التماس می کنم که یکی از اون مطالب رو بازگو کنه، عین چهار ونیم منو نگاه میکنه! (برای توضیح بیشتر این اصطلاح به
وبلاگ روزمرگی مراجعه کنید!)
حالا برای شکسته شدن این طلسم و رو کم کنی این ذهن بی خاصیت هم که شده به هر مصیبتی هست امروز یه مطلب جدید میذارم!
این روزا خیلی گیج میزنم...اصلا نمیدونم این فکرم واسه خودش کجاها سیر میکنه...و فقط موقعی به خودم میام که یه دسته گل اساسی به آب داده باشم! برای توضیح بیشتر بذارین همین حادثه پریروز رو براتون تعریف کنم.
من حداقل پنج-شش ساله که در تهیه رنگ مو استادم...البته از این بسته بندیهای آماده که بچه های ۵ ساله هم میتونن با هم قاطی کنن! مامان من از چند سال پیش از این رنگا می گرفت و من براش آماده می کردم و موهاش رو رنگ می کردم. دیگه به حدی این کار راحت و تکراریه که آدم چشم بسته هم می تونه این کارو بکنه...خلاصه چند روز پیش مامی محترم ما رفته بود آرایشگاه و وقتی قیمت نجومی رنگ کردن مو رو دیده بود پیش خودش حساب کرده بود که اگه این مبلغ رو بذاره جیبش و به جاش یه دونه از این رنگ آماده ها بده کنیزش (اینجانب!) براش بزنه، می تونه سر ۳ ماه یه گوشی جدید سونی اریکسون بخره...! این طور شد که ما دیدیم کلون در خونه مون به صدا در اومد و کیه کیه در میزنه من دلم می لرزه؟! مامان جان تشریف آوردن بالای اتاق نزول اجلاس فرمودن و منتظر عملیات ما شدن...اتفاقا اون روز من از اون دنده گ*گیجگی بلند شده بودم و اصلا نمی دونستم کجا هستم! با هر بدبختی بود خودم رو جمع و جور کردم و جعبه رنگ رو گرفتم و نشستم ببینم چه گِلی باید به سر بگیرم...مامان هم با بی صبری و دلشوره کارهای عقب افتاده اش هی می گفت: دِ زود باش دیگه...چقد وَر میری...مگه میخوای فیل هوا کنی...و صحبتهای محبت آمیز دیگه! منم بعد از کلی حساب کتاب کردن و حل کردن چندین معادله چند مجهولی خفن و اجرای مراسم باشکوه کفن و دفن و تشییع تمامی اهل کتاب (منظور دانشمندان اهل کتاب و قلم می باشد!) مشغول مخلوط کردن محتویات جعبه با یکدیگر شدم...و زمانی به خود آمدم که دیدم ای دل غافل! به جای کرم رنگ ساز، نرم کننده رو با اکسیدان قاطی کرده و همچین هم دارم قوطی رو تکون میدم که تمام مولکولهاشون با هم ترکیب شده و تشکیل یک محلول به شدت همگن رو دادن! گند فجیعی بود! یعنی دیگه رنگ بی رنگ...باید می رفتم یه اکسیدان دیگه که مخصوص اون رنگ بود رو پیدا می کردم و این یعنی پیدا کردن سوزن در انبار کاه! چون این رنگ در ایران کلا فروخته نمیشه و مامان اینو از قبل داشته و ...
بله! و اما شما می تونید تصور کنید قیافه من رو در زمانی که پی به عمق فاجعه بردم و عکس العمل مامی مهربونم! بعد از این که قضیه رو با اعتماد به نفس خاصی براش توضیح دادم...احتمالا شما هم صدای دلنشین عربده های مامان منو شنیدین اون روز...قربون اون صداش برم با اون فرکانسش! صدا به این رسایی جون میده واسه اپرا، حیف که این استعداد هیچ وقت درک نشد :(
هیچی دیگه...خودم از یه طرف به شدت خنده ام گرفته بود و مامانم هم هی عصبانی تر میشد از این کرکرهای من و هی بیشتر من رو مورد الطاف خودش قرار میداد...از طرفی تصور اینکه آیا من در اون موقع در کدوم عالم از عوالم هفت-هشت-ده گانه جهان خلقت گشت میزدم که کار به این مزخرفی که برام از پلک زدن هم راحت تر بود رو اینجور مفتضحانه گند زدم، من رو نگران کرد! (اشکال از جمله بندی نیستا، دوباره بخونید حتما می فهمید چی گفتم!)
شاید تقصیر انگلیس باشه! ولی من میدونم که اینجور black out کردن ها اصلا نشونه خوبی نیست و من خودم تو یه کتاب خوندم که دختره مثلا یهو به خودش میومد میدید اومده یه شهر دیگه ولی خودش یادش نبود کی و چه طوری...بعدا معلوم شد دختره دچار تعدد شخصیته و اون مواقعی که یادش نمیومد چی کار کرده یا چطور گذشته به خاطر روی کار اومدن شخصیت دومش بوده! البته من نمی خوام این تئوری رو تصدیق کنم، ولی فعلا قصد تکذیبش رو هم ندارم تا مطالعات بعدی...!
حالا هر کی میدونه ما چه مرگمونه لطفا تا کسی رو به کشتن ندادیم یه راه حل اساسی پیشنهاد کنه که خداییش دارم کم کم از خودم می ترسم! (ترس از خود یا اتوفوبیا...اینو هم از یه کتاب یاد گرفتم! به نظر شما اگه من کمتر کتاب بخونم حالم بهتر نمیشه؟!) مثلا فک کن داری غذا درست می کتی یهو ورداری به جای نمک، پودر ماشین لباس شویی بریزی تو قابلمه (گفتم مثلا!! من که نکردم این کارو!)... یا مثلا به جای خونه خودت بری در خونه همسایه بالایی هی به زور این کلیدو بچپونی تو اون سوراخه و با زور بیشتر بپیچونیش و هی فحش بدی که نره خر باز کلید پشت در گذاشته و یهو یه یارو هیکل آه، چشا ورقلمبیده، سیبیلا از بنا گوش در رفته بیاد درو باز کنه بگه: "فـــــــــــــــــــرمایــــش آبـــــجــــــــــــی؟"!!!
پس زودتر به داد من برسید تا از دست نرفتم یا از دست ندادم یا به دست ندادم یا دست دادم یا همه موارد...! وضع داره بحرانی میشه....بشتابید! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!