تبليغاتX
در عبور سالها
چهارشنبه 1387/03/22
ببخشید به خاطر تاخیر چند روزه...اینترنت قطع شده بود و ما تا اومدیم جریانات رو به عرض مسئولین محترم و زحمت کش پارس آنلاین برسونیم و این عزیزان مشکل رو رفع کنند خودش یه هفته کشید (یک هفته کاری حالا!). اصلا ما از روزی که از سیستم با شرف dial up سویچ کردیم به ADSL نشد یه ماه بی دردسر از اینترنت لذت ببریم. اینبار که اصلا یه وضعی شده بود دیدنی...! حالا ولش کن. تو مود غر زدن نیستم امروز!

امروز اومدم که بگم: آخ جـــــــــــون!!

بازم تابستون اومد....آفتاب رو ایوون اومد! آه...بیا وسط...!

البته واضح و مبرهن است که من با اینکه درجه طاقتم در برابر گرما معادل میزان تحمل ماهی خارج از آبه، ولکن به طرز غریبی عاشق تابستونم! اصلا همچین که یه ذره بهار به وسطاش میرسه و هوا گرم میشه انگار در اقصی نقاط هیکل من عروسی بر پا میشه... کلا با پیدا شدن علائم تابستون یک حس بسیار عمیق نوستالژیک در اعماق ته! بنده غلغل میکنه میاد بالا و انقدر این حس دوست داشتنی و عشقکیه که باعث میشه گرم ترین روزها رو هم با بهترین حال طی کنم. یاد تعطیلات تابستونی بچگی ها و پشت سر گذاشتن امتحانا به عشق دو ساعت خواب بی دغدغه و یه عالمه کارای خوب دیگه! یاد اون زمونا که شبای تابستون در پشت بام خونه مادربزرگه زیر سقف آسمان کویر می خوابیدیم و ستاره ها رو با چشمان غیر مسلح رصد می کردیم. یاد کلاسهای علافی تابستونی و بالاخره خسته شدن از این همه بی کاری...آخ یکی منو بگیره...دلم غش رفت!

 این بود انشای من درباره "تابستان خود را چگونه گذراندید" (آخی یادش به خیر!!)

چقدر خوبه که من یه ذره داره حالم بهتر میشه...احساس می کنم دارم بعد از یه زمان بسیار طولانی (همه اش ۲ سال!) قدم زدن در یک مه خیلی غلیظ، کم کم وارد روشنایی و آفتاب میشم. واقعا تا این حس رو تجربه نکرده باشید نمی فهمید من چی میگم. فقط امیدوارم دیگه به این زودیا تابستونم تموم نشه. آخه نمی دونید این رخوت و سردی که تا مغز استخونام نفوذ کرده چقدر محتاج نور شدید آفتابه. خدایا بابت تابستانی دوباره در زندگیم بسیار سپاسگذارم.

 اوه چقد فلسفی شد (خیر سرم!)... حالا برای اینکه جو متحول بشه طالع بینی اسمم رو میذارم تا ببینید که حرف اول اسم من چه تمام و کمال شخصیت منو رو می کنه و پته ام رو میریزه رو جوغ!:

س : او فردی میباشد پر استعداد و با ذوق و سلیقه و همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور و متکبر میباشد و هر کاری که میل داشت انجام میدهد و با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر میبرد فردی باشد اتشی مزاج و همیشه در چشم اهل و اعیان پر هیبت به چشم میاید.
(منبع طالع بینی اسم)

*خصوصیات بارزم رو به سبک مرجان پررنگ کردم! هر چند که بقیه اش هم تا حد دردناکی به واقعیت نزدیکه (مثل پر استعداد بودن!! دیگه از نوشته هام معلومه دیگه، نه؟؟!!) اون دوتا هم که زیرش خط کشیدم خیلی مهمه، تو امتحان میاد!!

 روزهای بدون مه خوبی رو براتون آرزو می کنم!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سارا  | 

دوشنبه 1387/03/06
*مطالب بی ربط با ستاره از هم جدا شده اند. لطفا به گیرنده های خود فحش ندهید!

*آقا چرا من اخیرا برای هیشکی نمی تونم کامنت بذارم؟؟ :( یعنی میشینم یه ساعت تایپ می کنم و کلی هم ویرایش می کنم بعد که دکمه ثبت رو میزنم میگه "امکان ثبت نظر وجود ندارد". ای تو دهن هر چی مردم آزاره! اشکال از منه یا این بلاگفا دوباره اس شده؟؟؟ می خوام کامنت بدم خب :((

*چند شب پیش یه کتابی بهم معرفی شد و چون دیدم فعلا بهتر از بیکاریه گفتم جهنم و ضرر میخونیم.  اصولا من خیلی آدم مهم و کار درستی هستم واسه همین هر کتابی رو که نمی خونم که! اولا باید تیتر کتاب یه چیز دهن پر کن و قلنبه باشه...بعد نویسنده اش باید حتما یا روس باشه یا آلمانی یا چکسلواکی یا کلمبیایی یا اسپانیولی...اگه فرانسوی هم بود از نوع هوگو حالا یه کاریش می کنیم! و اما موضوع کتاب خیلی مهمه که حتما راجع به یه قایقی باشه که سمبل جهان هستی هست و اون دریای بی کران هم ما هستیم یا برعکس یا یه چیزی تو این مایه ها! خلاصه موضوعش نباید اصلا به هیچ وجه تابلو و سر راست باشه و حتما آدم رو به گه-گیجگی بندازه...اینجوری با کلاس تره! بعد شاید افتخار بدم و کتاب رو دست بگیرم و با حوصله بخونم و برای هر صفحه اش صفحه ها تفسیر دربیارم و هی انتقاد کنم. کلا من اینجوری کتاب می خونم چون خیلی روشنفکر و فهمیده و تحصیل کرده بیدم و سیکل ودارم و تازه شهر هم بیدم!

بعد این مقدمه می پردازم به کتابی که از سر ناچاری و بی میلی و زورکی و فقط برای رو کم کنی فرد معرف خوندم...آهان این رو هم بگم که من چون خیلی آدم باحالی هستم اصلا کتابهای ترجمه شده به فارسی رو قبول ندارم چون فکر میکنم هیچ مترجمی سواد کافی برای درک مطلب اصلی نداره و من خودم از همه تو این زمینه خبره ترم :) پس به همین دلیل فقط کتاب اصل  می خونم و عمرا طرف کتابای ترجمه فارسی نمیرم...ایـــــــــــــــــــــــش!

آره می گفتم...! کتاب مذکور and then there were none نوشته آگاتا کریستی بود. یه کتاب مثلا میستری! که اصلا هم من هیچ علاقه ای به این ژانر ندارم و بی کلاس تر از این تو کتابا پیدا نمیشه! خلاصه از اونجا که خیلی بی علاقه بودم شبونه تو اینترنت دربدر دنبال کتابش گشتم و دانلود کردم و تا ۴ صبح بیدار بودم و خوندم و اگه یکی فک کنه بعدش از ترس تا یه ساعت خوابم نمی برد و همش هم کابوس میدیدم خودش میدونه... من و این بی کلاس بازیا!!

تنها نکته ای که شایان ذکره اینه که این کتاب فوق العاده بود!! level کفگیری در این کتاب غیر قابل تصوره...آنچنان با این روند تعریف داستان میخکوبت می کنه که مثل من تا خود صبح میشینی تا ببینی بالاخره چی شد. حالا میل خودتونه...تا نخونید نمی فهمید من چی میگم!  اگه شما هم نگران پایین اومدن کلاستون هستید اشکال نداره...بین خودمون میمونه :دی هر جور مونده این کتابو گیر بیارین و بخونین. شدیدا می ارزه!

*بر اساس یک فال تاروت تا چند وقت دیگه منتظر حلول تغییرات بنیادی در زندگی هستم...اگه تا اون موقع این حس تعلیق و بلا تکلیفی منو به درک واصل نکرد به زودی در جریان قرار میگیرید. به دعای خیر شما نیازمندیم اساسی!

گذشته از شوخی شما تا چه حد به فال و آینده بینی معتقدید؟ اگه نمونه هایی از تجربه های شخصی خودتون رو در میون بذارید بسیار ممنون شده و جوانی را از نگرانی می رهانید!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سارا  | 

دوشنبه 1387/02/23
جند وقت یش دیدم مرجان یه پست راجع به خواص چای سبز در خصوص لاغر شدن نوشته گفتم منم یه پست چاقالویی بنویسم...! کلا من هیچ وقت تو زندگیم (به جز چند سال اول عمرم) آدم چاقی نبودم، ولی خب لاغر هم نبودم. در واقع هر کس منو میدید می گفت خیلی هم خوش هیکلی، ولی من بدلیل مقایسه کردن خودم با این مدلهای ۲۵ کیلویی فشن یا هنرپیشه های ۳۰ کیلویی هالیوود، همیشه احساس بشکه بودن داشتم! مثل اکثر دخترها با ناحیه شکم خیلی مشکل داشتم. فک میکردم حتما باید شکم آدم از یک لایه پوست که روی اعماء و احشاء آدم کشیده شده، تشکیل شده باشه! علاوه بر این که خواهر بزرگه هم هیکلش عین اسکارلت اوهارا! بود و دیگه کنار این من واقعا دپرس می شدم! از نظر وزنی تقریبا بعد بلوغ همیشه ثابت بودم و اتفاقا نسبت به قدم خیلی هم وزنم مناسب بود. اما این احساس گناه دائمی همیشه همراهم بود و اکثر مواقع غذا رو با یه عذاب وجدانی می خوردم که انگار دارم گوشت برادر مرده خود! را می خورم. بعد از سن بیست هم تا دو سال همچنان همون وزن رو حفظ کردم. ولی دیگه پارسال خسته شدم و می خواستم یه تغییر و تحول اساسی تو هیکلم بدم.

پارسال دقیقا همین موقعها بود که یوگای لاغری رو شروع کردم. عید حسابی خوش گذشته بود و باید یه کم آثارش محو میشد.خوشبختانه طبق برنامه پیش رفتم و عینا نتیجه ای که می خواستم گرفتم...یعنی  هفته ای نهایت یک کیلو کم می کردم و سر یک ماه به وزن دلخواه رسیدم. بعدش برای اینکه مثلا رو فرم بمونم یه باشگاه بدنسازی هم ثبت نام کردم و هفته ای سه روز work out می کردم! دیگه تقریبا تا آخر سال این وزن ثابت بود، به جز یک ماه که به دلیل یه عمل جراحی (از همون عملهایی که به قول مرجان یه عضو زاید از بدن جدا می کنن و میندازن دور!) هیچی نمی تونستم بخورم - واقعا اون یکی دو هفته مرگ رو جلوی چشام دیدم!-  و باعث شد یه ۲ کیلوی دیگه هم بیام پایین که البته بعدش به سرعت جبران شد.

و اما ماه آخر سال ۸۶ که مارکوپولو شدیم و راه افتادیم دور دنیا... البته واضح و مبرهن است که یکی از بارزترین آثار جهانگردی اضافه وزنهای چشمگیرشه! هی میری فست فودهای رنگ وارنگ و رستورانهای مختلف میشینی میخوری و کار خاصی هم که نمی خوای بکنی به جز اینکه مثلا بری چار تا جای دیدنی و تاریخی تماشا کنی که بعید میدونم بیشتر از صد کالری سوخته بشه...بنابراین دو-سه هزار کالری ناقابل در اقسی نقاط بدن به صورت لایه های چربی به بهترین نحو ثبت و نگهداری میشه! بعدش هم که عید بود و دیگه نور علی نور شد...خلاصه اینکه دوباره امسال روز از نو و روزی از نو.

چند وقته که دوباره ورزش رو شروع کردم، یه برنامه خاص چربی سوزونی که بیشتر با وزنه و دمبل و میل و توپ! و اینا سر و کار داره. خداییش هم که چه عرقی از آدم میگیره...من تا حالا تو هیچ باشگاهی و با هیچ میزان از حرکات ژانگولری این طور از نفس نیفتادم و این احتمالا نشونه خوبی باید باشه! حالا تقریبا یکی دو کیلوی دیگه تا وزن ایده آلم مونده که باید تا قبل تابستون بهش برسم (ستاد آماده سازی برای استقبال شایسته از تابستان!). شاید یکی دو کیلو از نظر رقم و عدد خیلی گنده نباشه، ولی به شدت خودشو نشون میده لامصب!!

لازم به ذکره که من هیچ وقت با این رژیمهای سرسختی که باید تا تعداد دونه های برنجی رو هم که میخوری بشماری موافق نبودم. لابد واسه همین هم بود که هیچ وقت نتیجه دلخواه رو نمی گرفتم دیگه! ولی وقتی یه ذره (دقت داشته باشید گفتم فقط یه ذره!) از مقدار غذای روزانه ام رو کم کردم به نتیجه شگفت آوری دست یازیدم! کلا اگه "جانک فود" رو از سیستم غذاییتون حذف یا به حداقل برسونین خیلی سریعتر نتیجه میگیرین. شیرینی جات مختلف هم در حد مینیمم باید باشه...ولی لازم نیست چربی جات رو حذف کنید، برعکس حتی استفاده از چربی هایی مثل روغن دانه آفتابگردان، روغن کانولا، روغن زیتون، کره بادام زمینی طبیعی (نه از این آماده ها که سوپریها دارن...خودتون تهیه کنید بی زحمت!) و شیر نارگیل اثر فوق العاده مثبتی در سوزاندن چربیهای اضافه بدن داره...البته به اضافه ورزش صحیح که اون رو هم باید جداگانه بهش پرداخت.

پس اگه شما هم به فکر آب کردن چربیهای اضافی خود هستید، از همین امروز شروع کنید! ما با دادن مشاوره رایگان در زمینه "درست بخوریم"، "درست بیاشامیم" و "درست ورزش کنیم" تا آخر خط همراه شما خواهیم بود. هیچ وقت برای خوش هیکل شدن دیر نیست! همه در هر سنی می توانند، حتی شما دوست عزیز :))

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سارا  | 

دوشنبه 1387/02/16
اینجا اصلا اون طوری که دلم میخواست نشد....من دنبال یه جا بودم که توش تمام احساسات روزمره یا هفته مره! ام رو به ثبت برسونم تا بعدا که بهشون نگاه میندازم دقیقا حس اون روز یادم بیاد و باعث بشه تلخی بعضی لحظه ها و شادی لحظه های دیگه رو تو ذهنم مرور کنم و ببینم آیا واقعا ارزشش رو داشت؟ اما حالا که یه کم گذشته می بینم انقد دارم خودمو سانسور میکنم که زیپ دهنم کاملا زنگ زده و به هیچ وجه باز نمیشه! هرچی هم صابون میمالم روش که بلکه یه ریزه روون تر بشه اصلا انگار نه انگار...عجب مصیبتیه ها! آخه این چه وضعشه آدم از ترس شناخته شدن و ریختن آبروش تو در و همسایه به همچین روزی بیفته...خب اگه اصن کلهم درش رو تخته کنه بره پی کارش که راحت تره که!

شماها با این معضل چه جوری کنار اومدین؟ من که حتی از تصورش هم می لرزم! حس اینکه یه نفری شما رو از روی این چار خط نوشته شناسایی کنه و بعد تازه بدتر، به روی خودش و خودت هم نیاره و هر روز چشتون تو چش هم باشه و هر شب بشینه به ریشتون بخنده بسیار هولناکه! یا لااقل واسه من یکی که اینطوره...حالا کلا من که حرف بدی اینجا نمی زنم که، می زنم؟! وای مردم از عذاب وجدان!!

این اولین نوشته اییه که بدون تدوین و هفت-هشت بار خوندن دارم می نویسم آخه دیگه به اینجام رسیده...! یه عالمه حرف دارم که بزنم اما نمیشه...خب یکی نیست به من بگه اصلا تو که انقد با عالم و آدم رودربایستی داری مگه مجبوری وبلاگ بنویسی؟ همون ور دار مثلا چهار تا شعر بنویس تو هر پست واسه خودت حال کن...خاطرات نازنینت رو هم بذار واسه دفترچه خاطرات قفل دار کلاس پنجمت! بدهکار نیستی به کسی که...واللللا!!

حالا این مقدمه رو گفتم که اگه دیدین امروز فردا اینجا تبدیل شد به شب شعر و نمیدونم اومدم نبودی و رفتی منو کشتی! و سایر این قرتی بازیا بدونین چه خبر بوده...اون دسته از عزیزانی هم که منو شناختن هرچه سریعتر خودشونو معرفی کنن تا تکلیفشونو روشن کنم! دیگه هم حق ندارین چپ چپ نیگام کنین، گفته باشم!

من باید یه فکر اساسی به حال خودم بکنم...شاید هم از کشور خارج بشم تا تحت تعقیب درنیومدم...وای یکی داره منو میپاد!! (مالیخولیایی هم شدیم شکر خدا!) خدا همه رو شفا بده...ما رو هم به هکذا!

امضا: یک جوان مضطرب!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سارا  | 

پنجشنبه 1387/02/05
من قبلا هم وبلاگ می نوشتم...خب مگه چیه! می نوشتم دیگه! حدودا چهار سال پیش در پرشین بلاگ با همین آدرس. اگه بدونید من اون موقع چه جور آدمی بودم! اصلا نوشته هامو که می خونم خودمم باورم نمیشه که من این حرفا رو زدم...نه اینکه حالا فک کنید خیلی فنی و درست حسابی می نوشتما...خیر، قضیه چیز دیگریست! شاید ۴ سال مدت خیلی طولانی ای نباشه، ولی از اون صفا و صمیمیت و صداقتی که تو نوشته های "سارای ۲۰۰۴" موج میزد دیگه خبری نیست! من یه بچه پاک و معصوم و مظلوم و به قول رها شهرستانی! بودم، این تهرون ما رو فاسد کرد!! 

 آخه مگه من همون آدم سابق نیستم؟ یعنی این چهار سال زندگی در وطن گل و بلبل و چلچل! اینقدر به من ساخته که حالا خودم هم با خودم غریبی می کنم؟! جل الخالق! البته بعدا سر فرصت کامل می گم که چی شد که اینجوری شد...خیلی طولانیه داستانش!

شاید یه وقتی نمونه هایی از دست نوشته های سارا ۲۰۰۴! رو براتون گذاشتم تا خودتون قضاوت کنید. من که نصف بیشتر عمرم رو دور از ایران بودم و سنین حساس بلوغ و رشد عمده مغز و اعصابم! در غرب جهانخوار طی شد، آنچنان روحیه لطیف و حساسی داشتم که با خوندن نوشته های اون دورانم اشک تو چشمام جمع میشه... :( و تنها گذراندن ۴ سال ناقابل از سنین بزرگسالی در کشور عزیز اسلامی مون من رو به چنان جونور ناشناسی از نظر علم بیوسیستماتیک تبدیل کرد که بسی جای تأمل داره. واقعا که به به! چی فک می کردیم چی شد!! یعنی حالا خیلی بد شد؟! نه بابا! یه کم هم پیاز داغش زیاد شد...ولی حدودا همین جوریاس که عرض شد...بله داداش!

شدیدا تو فکرم که پاشم دوباره برم یه قبرستون دیگه تا کار به جاهای باریک نکشیده و این جونور ناشناس تبدیل به یک هیولای عظیم ما قبل تاریخ نشده...! شاید کمی دوری برای خودسازی (بخوانید خودشاژی!) بد نباشه.

تو فکرم!

 برای حسن ختام هم یه لطیفه بی ربط براتون میذارم. امیدوارم بخندین!

یه روز یه ترکه میره کنسرت ابی. وقتی کنسرت تموم میشه هر کی یه چیزی میگه: ابی صداتو....ابی نفستو...یارو هم جو میگیرتش برمیگرده میگه:

ابی دهنتو!

آهان ربطش این بود که آخر کنسرت/منبر من لطفا سکوت اختیار کنید! با تشکر: یک جوان غربزده مؤدب!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سارا  | 

سه شنبه 1387/01/27
آقا تو این شهر به این بزرگی یه جا پیدا نمیشه آدم یه قهوه یا کاپوچینوی واقعی بزنه تو این رگاش یه کم حالش جا بیاد؟؟!!؟؟ آیا اصلا هست یه همچین جایی یا کلا شانس منه که هر گورستونی به نام "کافی شاپ" رفتم قهوه هاش مزه شا* خر میدادن!؟ (عمق فاجعه رو می خواستم درک کنید وگرنه تمثیل بود!) این کاپوچینوهاشون که دیگه هیچــــی...انگار زهر مار غاشیه رو ریختن تو یه فنجون یکی هم روش یه کارایی کرده و خلاصه! اسمشم گذاشتن کاپوچینو!! یاد تیم هورتنز به خیر...اگه من فقط یه روز از زندگیم باقی مونده باشه تنها آرزوم اینه که یه بار دیگه برم در این مغازه و یه Iced Cappuccino با چند تا Timbit بخورم بعد بمیرم! ای خدا آیا این خیلی آرزوی بزرگیه؟؟ شاید خیلی ها نفهمن من چی میگم ولی اگه از هر بنی بشری که گذرش به قطب شمال افتاده باشه بپرسید بهتون میگه درد من چیه! من تیــــــــم هــــــــورتــــــنز می خــــــــــــــــــــــــــــوام :(( اصلا هم استار باکس رو قبول ندارم چون عمرا به پای تیم هورتنز برسه. یکی یه فکری بکنه تا بچه ام نیفتاده!

امروز نهار یه جا دعوت بودیم. در واقع ویارونه بود، از این برنامه ها که من هیچ وقت رسومش رو یاد نمی گیرم. خلاصه صاحب خونه انواع اقسام غذاها رو درست کرده بود که اون بنده خدا از هر کدوم که هوس کرده به میزان دلخواه بخوره. من تا نیگام به میز افتاد با خوشحالی متوجه شدم که چندین رقم از غذاهای مورد علاقم که مدتها بود در درست کردنشون تنبلی میکردم سر میز بهم چشمک میزنن! بعد از این که یه دل سیر از همه غذاهای موجود خوردم تازه به فکر افتادم که اگه یه وخ زبونم لال، روم به سقف! کسی خواست از این کارا واسه ما بکنه چه شود!! داشتم همین طور تو ذهنم لیست بلند بالایی از غذاهای بزم مورد نظر رو تهیه و تدوین می کردم که بساط دسر پهن شد. در اون لحظه من با چشمانی اشک بار به این واقعیت تلخ پی بردم که دسر فقط دسرهای تیم هورتنز! و بدون دسر هم که اصلا غذا فایده نداره پس اصن کلا بی خیال مهمونی! و این طور شد که:

من تـــــــــــــیم هـــــــــــورتــــــــــــنز می خــــــــــــوام!!

سوال خیلی مهم: شما بلدین چه طوری میشه یه لیوان قهوه رو پست کرد؟ اگه بلدین بی زحمت به مرجان هم یاد بدین. بعدش هم آدرس من رو بهش بدین... خیـــــــــــلی ممنونم!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سارا  | 

سه شنبه 1387/01/20
دوباره پست نوشتن من طلسم شد! باور کنید نمی دونم چرا اینجوری میشه...من همیشه کپسول خاطرات خنده دارم! مثلا همین طور که دارم دور خونه راه میرم تو این کله ام پر ماجراهای جذاب و خوندنیه...! ولی همین که میام نیت می کنم یه پست جدید تو این خرابه بنویسم، هر چی به این کله محترم عجز و التماس می کنم که یکی از اون مطالب رو بازگو کنه، عین چهار ونیم منو نگاه میکنه! (برای توضیح بیشتر این اصطلاح به وبلاگ روزمرگی مراجعه کنید!)

حالا برای شکسته شدن این طلسم و رو کم کنی این ذهن بی خاصیت هم که شده به هر مصیبتی هست امروز یه مطلب جدید میذارم!

این روزا خیلی گیج میزنم...اصلا نمیدونم این فکرم واسه خودش کجاها سیر میکنه...و فقط موقعی به خودم میام که یه دسته گل اساسی به آب داده باشم! برای توضیح بیشتر بذارین همین حادثه پریروز رو براتون تعریف کنم.

 من حداقل پنج-شش ساله  که در تهیه رنگ مو استادم...البته از این بسته بندیهای آماده که بچه های ۵ ساله هم میتونن با هم قاطی کنن! مامان من از چند سال پیش از این رنگا می گرفت و من براش آماده می کردم و موهاش رو رنگ می کردم. دیگه به حدی این کار راحت و تکراریه که آدم چشم بسته هم می تونه این کارو بکنه...خلاصه چند روز پیش مامی محترم ما رفته بود آرایشگاه و وقتی قیمت نجومی رنگ کردن مو رو دیده بود پیش خودش حساب کرده بود که اگه این مبلغ رو بذاره جیبش و به جاش یه دونه از این رنگ آماده ها بده کنیزش (اینجانب!) براش بزنه، می تونه سر ۳ ماه یه گوشی جدید سونی اریکسون بخره...! این طور شد که ما دیدیم کلون در خونه مون به صدا در اومد و کیه کیه در میزنه من دلم می لرزه؟! مامان جان تشریف آوردن بالای اتاق نزول اجلاس فرمودن و منتظر عملیات ما شدن...اتفاقا اون روز من از اون دنده گ*گیجگی بلند شده بودم و اصلا نمی دونستم کجا هستم! با هر بدبختی بود خودم رو جمع و جور کردم و جعبه رنگ رو گرفتم و نشستم ببینم چه گِلی باید به سر بگیرم...مامان هم با بی صبری و دلشوره کارهای عقب افتاده اش هی می گفت: دِ زود باش دیگه...چقد وَر میری...مگه میخوای فیل هوا کنی...و صحبتهای محبت آمیز دیگه! منم بعد از کلی حساب کتاب کردن و حل کردن چندین معادله چند مجهولی خفن و اجرای مراسم باشکوه کفن و دفن و تشییع تمامی اهل کتاب (منظور دانشمندان اهل کتاب و قلم می باشد!) مشغول مخلوط کردن محتویات جعبه با یکدیگر شدم...و زمانی به خود آمدم که دیدم ای دل غافل! به جای کرم رنگ ساز، نرم کننده رو با اکسیدان قاطی کرده و همچین هم دارم قوطی رو تکون میدم که تمام مولکولهاشون با هم ترکیب شده و تشکیل یک محلول به شدت همگن رو دادن! گند فجیعی بود! یعنی دیگه رنگ بی رنگ...باید می رفتم یه اکسیدان دیگه که مخصوص اون رنگ بود رو پیدا می کردم و این یعنی پیدا کردن سوزن در انبار کاه! چون این رنگ در ایران کلا فروخته نمیشه و مامان اینو از قبل داشته و ...

بله! و اما شما می تونید تصور کنید قیافه من رو در زمانی که پی به عمق فاجعه بردم و عکس العمل مامی مهربونم! بعد از این که قضیه رو با اعتماد به نفس خاصی براش توضیح دادم...احتمالا شما هم صدای دلنشین عربده های مامان منو شنیدین اون روز...قربون اون صداش برم با اون فرکانسش! صدا به این رسایی جون میده واسه اپرا، حیف که این استعداد هیچ وقت درک نشد :(

هیچی دیگه...خودم از یه طرف به شدت خنده ام گرفته بود و مامانم هم هی عصبانی تر میشد از این کرکرهای من و هی بیشتر من رو مورد الطاف خودش قرار میداد...از طرفی تصور اینکه آیا من در اون موقع در کدوم عالم از عوالم هفت-هشت-ده گانه جهان خلقت گشت میزدم که کار به این مزخرفی که برام از پلک زدن هم راحت تر بود رو اینجور مفتضحانه گند زدم، من رو نگران کرد! (اشکال از جمله بندی نیستا، دوباره بخونید حتما می فهمید چی گفتم!)

شاید تقصیر انگلیس باشه! ولی من میدونم که اینجور black out کردن ها اصلا نشونه خوبی نیست و من خودم تو یه کتاب خوندم که دختره مثلا یهو به خودش میومد میدید اومده یه شهر دیگه ولی خودش یادش نبود کی و چه طوری...بعدا معلوم شد دختره دچار تعدد شخصیته و اون مواقعی که یادش نمیومد چی کار کرده یا چطور گذشته به خاطر روی کار اومدن شخصیت دومش بوده! البته من نمی خوام این تئوری رو تصدیق کنم، ولی فعلا قصد تکذیبش رو هم ندارم تا مطالعات بعدی...!

حالا هر کی میدونه ما چه مرگمونه لطفا تا کسی رو به کشتن ندادیم یه راه حل اساسی پیشنهاد کنه که خداییش دارم کم کم از خودم می ترسم! (ترس از خود یا اتوفوبیا...اینو هم از یه کتاب یاد گرفتم! به نظر شما اگه من کمتر کتاب بخونم حالم بهتر نمیشه؟!) مثلا فک کن داری غذا درست می کتی یهو ورداری به جای نمک، پودر ماشین لباس شویی بریزی تو قابلمه (گفتم مثلا!! من که نکردم این کارو!)... یا مثلا به جای خونه خودت بری در خونه همسایه بالایی هی به زور این کلیدو بچپونی تو اون سوراخه و با زور بیشتر بپیچونیش و هی فحش بدی که نره خر باز کلید پشت در گذاشته و یهو یه یارو هیکل آه، چشا ورقلمبیده، سیبیلا از بنا گوش در رفته بیاد درو باز کنه بگه: "فـــــــــــــــــــرمایــــش آبـــــجــــــــــــی؟"!!!

پس زودتر به داد من برسید تا از دست نرفتم یا از دست ندادم یا به دست ندادم یا دست دادم یا همه موارد...! وضع داره بحرانی میشه....بشتابید! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سارا  | 

دوشنبه 1387/01/05
به نظرتون الان برای تبریک سال نو خیلی دیر شده؟! خب اگه شده ببخشید، همین جا و از همین تریبون عید نوروز و سال ۸۷ رو به همگی تبریک میگم...سعی کنید سال خوبی داشته باشید!

راستش رو بخواین من خودم شخصا سال نو رو با حس جالبی شروع نکردم...نمی دونم چرا امسال اینجوری شدم...حس رکود و بی حالی رو با خودم از سال ۸۶ آوردم انگار! نمی دونم شما هم این حس رو دارین یا فقط من این ریختی شدم ولی به نظرم عید بی برکتیه :( پارسال تو همین دو هفته تعطیلی دو تا عروسی نزدیک و چند تا دورتر داشتیم اما امسال همین عید دیدنی های روتین تکراری هم بازارش به شدت کساده! امیدوارم کل سال به این منوال پیش نره و یه کم هیجان چاشنی این زندگی یکنواخت و خسته کننده بشه!

 مسافرتهای دور دنیای ما در ماه اخیر قرار بود یه کم روزمرگی کسالت بارمون رو بشکنه و یه اپسیلون امید زندگی رو در ما افزایش بده اما انگار سرکنگبین صفرا فزود! همچین ضد حال خوردیم بفهمی نفهمی...یه دلیل دیگه اش هم دور شدن یه عضو فوق عزیز از خونواده بود شاید، نمی دونم...شایدم همه اینا به اضافه ی هزار و دو دلیل دیگه دست به دست هم دادن تا من رو امسال به اعماق دپرشن فوق حاد (اگه از لحاظ روانشناسی همچین حالتی تعریف نشده به اسم خودم ثبتش کنم سریع!) سوت کنن...گرفتین عمق قضیه رو؟! بله...ایشاللا خدا خودش به خیر بگذرونه!

وای چرا من عین این مالیخولیایی ها شدم؟؟!! هرکی اینا رو بخونه مطمئنا به سلامت روانی من شک می کنه! حق هم داره بنده خدا ببین اول سالی رو با چه پست تیره و تاری شروع کردیم...! تو رو خدا خیلی جدی نیگیرین اینا رو ...بالاخره این وقت شب آدم امکان هذیون گوییش بالا میره دیگه! حالا گیرم یه نمه هم حال من خوش نباشه، ولی به این ناجوری هم که اینجا برداشت میشه نیست به خدا! من حالم خوب شد اصن، پاک کنین اون اشکا رو! نبینم چشاتون مثه حوض خونه مادربزرگه لب به لب آب باشه ها! مال من که عین کویر لوته، خشک و برهوت!

وای تو عمرم این همه حرف بی ربط یه جا نزده بودم...اگه گیج و حیرون شدین فحشش رو به یه فرد خاصی که میدونین کیه بدین! من هیچ کاره بیدم :پی

شب به خیر کوچولو (برای حسن ختام یه سری اراجیف لازم بود!)

 

پ.ن. ای بابا این بلاگفا انگار باید هر بار یه تری بزنه تو این دو خط نوشته آدم...اول که هرکار میکنی فونت رو مثل بچه آدم بکنی ۲ همون فونت ۱ رو با زبون درازی تحویلت میده...بعد هم برمیداره به سلیقه خودش نظرات خوانندگان محترم رو کلا پاک می کنه، به طوری که من دفعه آخری که اینجا رو چک کردم ۶-۵ تا کامنت جدید با همین دو تا چشای خودم دیدم ولی الان هر کاری می کنم دیگه نمی بینم! آخه اینجا چه خبره؟ دنیا دست کیه؟  به کی بگیم دردمونو.....!

من شرمنده عزیزانی که زحمت کشیدن و کامنت دادن....اگه لطف کنید دوباره بنویسید که خیلی شرمنده تر می شم! اگه هم نخواستید دیگه بنویسید باز من دست شما رو می بوسم که من رو شامل الطاف خودتون کردین و همون یک بار هم از سر ما زیاده...لطف عالی مستدام!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سارا  | 

پنجشنبه 1386/12/23

این چند روزه خیلی کار داشتم...من هم اصولا یه عادتی دارم که اگه همه کارهامو واسه دقیقه نود نذارم اصلا به دلم نمی چسبه! نتیجه این میشه که وقتی دیروز از مسافرت برگشتم خونه شده بود بازار شام که شتر و ساربان و کاروانشون همه با هم مفقودالاثر میشدن توش! غذا رو هم گذاشته بودم رو گاز و رفته بودم حمام...در اواسطش حس می کردم یه بوهای مشکوکی میاد ولی به روی خودم نیاوردم و با آرامش تمام به کارم ادامه دادم. وقتی اومدم بیرون دیدم مثه توی کارتونها، یه توده غلیظ سیاهرنگی کل خونه رو در بر گرفته که به لطف نبودن سیستم های "دودیاب" در ایران، اگه کل خونه خاکستر هم شده بود هیشکی نبود بگه اصلا خرت به چند! خلاصه ته قابلمه رو که لایه ضخیمی از مواد کربنه شده در بر گرفته بود با هزار مصیبت سابیدم و غذا...کدوم غذا؟ یه چیزی بستیم تنگ شیکممون و شروع کردیم راه رفتن دور خونه بلکه از این وضع آشفته بازار دربیاد. لباسای شستنی این طرف، لباسای شسته شده اون طرف، خانوما دست، آقایون....حالا برعکس! دیگه تا شب راه رفتم و یه کم وضعیت بهتر از حالت اولیه شد. آخ...کمرم....پام.....گردنم......وای! محض رضای خدا یه نازکش درست و حسابی هم نداریم برای مواقع نیاز بلکه این دل بی صاحاب یه کم آروم بگیره!

در هر صورت من دوباره برگشتم و در محضر شریف شما حاضر و آماده به خدمتم. پاشم برم یه دور بزنم ببینم در غیاب من چه خبرا بوده و کی چی گفته و کی چی کار کرده و کی کجا رفته...!

راستی با کمی تأخیر مرسی از اونایی که به دعوت من لبیک گفتن و بازی کتاب بازی رو ادامه دادن....خودم در این مدت چون شدیدا به غیرتم برخورده بود کتاب سینوهه رو تموم کردم. جلد اول آناکارنینا هم رو به پایانه...پس همون طور که می بینید این بازی مزایای بسیاری داشت و باعث شد طلسم این کتابای نخونده بالاخره شکسته بشه... واسه من که خیلی موثر بود!

حالا دیگه میریم که به کار و زندگیمون برسیم. خوش باشید همگی :)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سارا  | 

دوشنبه 1386/11/22
به علت پیش آمدن یک فقره سفر سورپرایزانه تا اطلاع ثانوی نویسنده این وبلاگ از حضور شما مرخص می شود. خیال داشتم اون پستی که یه بار نوشته بودم و دود شد رفت هوا رو امروز بنویسم که بعید می دونم وقت بشه...باید برم بار و بندیلم رو ببندم کم کم. 
سعی کنین در فاصله غیبت من بچه های خوبی باشید و دست به اجاق گاز و کبریت و پریز برق نزنین تا من بیام.
فعلا...


پ.ن. من فردا صبح ساعت 6 بلیط دارم واسه همین الان خیلی سرخوشم...اومدم کامنتها رو دیدم و اگه شما هم مثل من خیلی با جنبه باشید میتونید حال منو درک کنید وقتی از طرف یک شخصیت والا همچو رهای عزیز به یک بازی مهیج دعوت شده باشید. قضیه این بازی، نام بردن کتابهایی است که شروع به خوندنشون کردین و هر چه قدر به خودتون فشار میارید تموم نمی شن. من یه چند تا از آخرین کتب طلسم شده ام رو نام می برن و اونایی که تاریخشون از 1 سال گذشته
دیگه به دلیل کهولت سن اصلا یادم نمیاد که شروعشون کردم که بخوام تمومشون کنم! پس بخوانید!

کتابی که اخیرا شروع کردم و علی رغم متن بسیار جذابش هنوز تو جلد دومش گیر کردم، کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعونه. لابد می دونین که این کتاب از رو دست نوشته های خود سینوهه که در بیش از 3000 سال پیش در مصر زندگی می کرده تدوین شده و ارزش تاریخی بسیار بالایی داره. اصلا حال و هوای کتاب شما رو صاف می بره پای اهرام مصر و در خونه فرعون از بسکه دقیق و جالب توصیف کرده همه چی رو. ولی من نمی دونم چرا چند وقته هر کاری می کنم از جلد دو بیرون نمیام که نمیام...غلط نکنم درگیر نفرین فراعنه شدم! البته من نسخه PDF کتاب رو دارم و این خودش مزید بر علت شده که هی تنبلی کنم و نرم سراغش، اما بد جور دلم می خواد هرچه سریعتر تمومش کنم تا خشم خدایان منو از زندگیم ساقط نکنه!

کتاب دیگه ای که قبل از سینوهه شروع کرده بودم، نسخه انگلیسی "آنا کارنینا"ی تولستوی بود که باز به دلیل حجم وحشتناک کتاب (نزدیک 1000 صفحه!) هنوز تو فصل دوم کتاب پرسه میزنم! این کتاب هم به دلیل تاریخش که به یک قرن قبل بر میگرده بسیار جالب توجه می باشد و خیلی حال می کنم می بینم فرهنگ 100 سال پیش روسیه یه چیزی تو مایه های فرهنگ امروز ایرانه...از لحاظ همسریابیش که حداقل اینجوریه! ملت پامیشن کلی آلان ویلان می کنن میرن بال (همون پارتی خودمون!) و یکی رو تور می کنن خرش می کنن بهش آویزون میشن! شدیدا دلم میخواد یه چیزی نذر کنم این زودتر تموم شه ببینم این شازده خانم 18 ساله قد یه زن 30 ساله با شوهر و بچه عرضه مخ زدن داره یا نه! اصلا شاید هنوز داستان اصلی شروع نشده باشه ولی من باید بفهمم بالاخره تکلیف این دختره دست و پا چلفتی چی میشه!

یه کتاب قدیما شروع کردم، بعد گمش کردم! حالا به دلیل سفر، گنجه ها رو که ریختم بیرون دیدم اِ! ایناهاش! کلی گردگیریش کردم تا جلد روش پیدا شد و کلی ذوق کردم که آخ جون خودشه!! خلاصه کتاب مورد نظر، "مردی در ماسک آهنین" الکساندر دوماس بوده که من ترجمه فرانسه به انگلیسش رو دارم و الحق هم که چه قشنگ ترجمه شده....هیچی دیگه همون موقع یه فصلش رو خوندم بعد نمیدونم دیگه چی شد...یعنی یادم نمیاد! در هر صورت اینم چون فیلمش رو دیدم می خوام کتابش رو بخونم چون مطمئنا از فیلمش خیلی بهتره.

آخ آخ امان از زرنگی...! من از اونجایی که به قول مادربزرگا رو یه خشت هزار چرخ می زنم و خیلی تر و فرزم! یه کتاب از اینایی که کیلو کیلو به آدم انرژی مثبت و خود گنده بینی و من میتونم و اینا میده، به عنوان هدیه گرفته بودم که اتفاقا اوپرا وینفری هم تو یه برنامه اش کلی ازش تعریف و تمجید و سوت و کف و خلاصه....ما هم خودمونو جمع کردیم تو یه وجب جا و کتاب مذکور رو گرفیم کف دستمون و همچین این طیفون (همون طوفان!) انرژی های کیهانی ما رو چپه کرد که هر کاری کردیم صاف نشدیم و کتابه نخونده موند که موند....:( حالا من موندم و یه عالمه انرژی نامثبت و کلی عدم اعتماد به نفس که همه اش زیر سر این کتاب طلسم شده است! اگه بلدین سرکتاب باز کنین ثواب داره! شاید بخت این کتابم وا شه و ببینم با خوندنش دردی از دردام دوا میشه یا سر کاریه!

آقا دیگه رسما وقت ندارم و فک کنم کتابای نخونده ای که مونده بودن ور دلم همینا بود و یا بهتره بگم همیناش فقط یادم بود...حالا منم به نوبه خودم از این عزیزان دعوت می کنم به بازی کتابای نا تمام:

دلقک که البته رکورد دار کتابخونای وبلاگستانه با اون کتابخونه پنج بَرِش! برام جالبه که بدونم آدمی به کتابخونی دلقک هم کتاب نخونده زمین گذاشته یا نه بلکه یه کم به خودم امیدوار شم!
شراگیم هم از اون کتابخونای حرفه ایه که باید لیستش جالب باشه...
مرجان لابد هرچی کتاب مربوط به مهاجرت و دور دنیا در هشتاد روزه رو صد بار جویده ولی چه کتابی رو نخونده داره الله اعلم!
یارا کوچولو که همه اش سرش تو درسه بچه ام فک نکنم به جز دفتر مشق و کتاب حساب و هندسه چیزی دست بگیره. یارا جون سورپریزمون کن!
و اما، استاد اعظم استاد کاپریس! هیچ فکر کردین آیا میشه که یه استاد دانشگاه هم کارشو نصفه ول کنه؟ پس از ایشون می پرسیم تا متحیر شیم! برو تو کارش!!

این خیلی قشنگه که من با این کمبود وقت نشستم و بازی کردم....شماهایی هم که دعوت شدین لطفا روی منو زمین نزنین و عین بچه های خوب بازی رو ادامه بدین! تازه کلی آدم تخلیه میشه روحا و وجدان دردش کمی تسکین پیدا می کنه...بشتابید!

حالا دیگه با اجازه من رومو کم کنم و برم به کارام برسم. خوش بگذره به همگی.... :* :)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سارا  |